تبليغاتX
نوشته - داستان کوتاه | انگلیسی| سریال
ساده و واضح

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 23:49  توسط Omid  | 

چارلز دیکنز، داستان نویس بریتانیایی که با آثار جذاب و پرخواننده خود، توجه دنیایی را به تباهی های زائیده از فقر و بی عدالتی جامعه اش جلب کرد، در نهم ژوئن ۱۸۷۰ میلادی درگذشت.

دیکنز در کودکی و نوجوانی، اثرات ناگوار فاصله طبقاتی و بی پناهی تهیدستان را لمس کرده بود و با وجود محرومیت نسبی از تحصیلات رسمی، عشق وافری به مطالعه آثار بزرگان ادبیات سرزمین اش داشت.

او بعدها با استفاده از خوانده ها، مشاهدات و تجربیاتش از لایه های مختلف جامعه، همچون نویسندگان واقع گرای دیگری چون بالزاک و داستایفسکی قصه ها و شخصیتهایی خلق کرد که واقعیات ناگفتنی اجتماع او و روحیات انسانی را به روشنی تمام به دنیا شناساند.

در بریتانیای امروز با گذشت بیش از ۱۳۰ سال از مرگ دیکنز، او همچنان در عرصه های داستان سرایی و شخصیت پردازی سرآمد نویسندگان این سرزمین محسوب می شود.

رمانهای انسان گرایانه دیکنز باعث شد انگلستانی که در آستانه انقلاب صنعتی به سر می برد و عطشی سیری ناپذیر به تصاحب ثروت و ارزشهای مادی نشان می داد، از دیدن سیمای خود در آینه آثار او منقلب شود و حرص و آز و خودخواهی نهفته در ارزشهای دروغین خود را بشناسد.

هفته گذشته ادبیات داستانی ایران هم یکی از چهره های پرکار خود را از دست داد. نادر ابراهیمی، نویسنده ای که همچون دیکنز از اولین سالهای عمر، طعم ناملایمات زندگی را چشید و همچون او اهمیت خاصی برای پرورش ذهن کودکان و بهبود شرایط زندگی آنها قائل بود، بعد از جدالی طولانی با بیماری درگذشت.

اگر با کتاب و کتابخوانی میانه دارید، برای ما بنویسید در صورتی که می توانستید یکی از نویسندگان یا شاعران مورد علاقه تان را که اکنون در قید حیات نیست، به زندگی برگردانید و امکان نوشتن و آفریدن را بار دیگر در اختیارش بگذارید، چه کسی را انتخاب می کردید؟


آخرین اخبار:

آیشواریا رای، 'ملکه بالیوود'

کشف 'قدیمی‌ترین' کلیسای جهان در اردن

بخشی از میراث باستانی عراق در آمریکا کشف شد

پاندای کونگ فو کار در صدر پرفروش‌های آمریکا

دکتر باطنی، زندگی نامه

چنگیز آیتماتوف درگذشت


پی نوشت: یکسری از لینکهای وبلاگهایی که لینک وبلاگ نوشته را حذف کرده بودند و یا حدود یکسال یا بیشتر بروز نشده بودند را حذف کردم. امیدوارم که دوستان دلگیر نشوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 15:41  توسط Omid  | 

بتازگی بازار سینمای کمدی در ایران رونقی قابل توجه پیدا کرده است و به گفته ناظران، فروشهای میلیارد تومانی فیلمهای کمدی چون "اخراجی ها" و "دایره زنگی"، سینماگران را بر آن داشته که به تولید این فیلمها بیش از آثار درام و ملودرام روی بیاورند.

به عقیده این عده، اگر در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی، دوستداران سینما در ایران اغلب به انگیزه تماشای فیلمهای اکشنی چون "عقابها" و "کانی مانگا" به سینما می رفتند، اکنون بیشتر برای گذراندن ساعتی مفرح و فارغ از دغدغه های روزمره به سالنهای سینما روی می آورند.

خبرنگاران حوزه سینما می گویند که بسیاری از فیلمسازان جوان و تازه کار با وجود علاقه شخصی به فیلمهای درام، به تولید فیلمهای کمدی می پردازند زیرا می خواهند تماشاگران بیشتری را به سینما جلب کنند تا بتوانند به آسانی برای فیلمهای آینده خود تهیه کننده و سرمایه گذار پیدا کنند. این تمایل حتی در بعضی کارگردانها که پیش از این به تولید فیلمهای جنایی و پلیسی می پرداختند به چشم می خورد.

گفته می شود که در سالهای اخیردر ایران هیچ یک از فیلمهای غیرکمدی نتوانسته اند فروشی هم سنگ آثار کمدی داشته باشند و فیلمی درام چون "سنتوری" هم که انتظار می رفت در عرصه رقابت مالی از فیلمهای کمدی پیشی بگیرد، اجازه نمایش نیافت.

بعضی صاحب نظران با اشاره به محبوبیت سینمای کمدی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم در جهان می گویند معمولا در دورانی که روحیه یاس و نومیدی بر جامعه غالب باشد، فیلمهای کمدی با استقبال زیاد مواجه می شوند.

علاوه بر این، به گفته تحلیل گران، آسیب پذیری فیلمهای کمدی در برابر موانع و محدودیتهایی چون سانسور کمتر است و بافت کلی این فیلمها در صورت اعمال ممیزی، کمتر از فیلمهای دیگر لطمه می بیند. همین امر سینماگران را تشویق می کند که در عرصه فعالیت هنری، مسیر هموارتر تولید کمدی را در پیش بگیرند.

نظر شما در مورد دلایل رواج فیلمهای کمدی در ایران چیست؟ اگر به سینما و آثار سینمایی علاقه مند هستید، ترجیح می دهید چه نوع فیلمی را تماشا کنید؟ آخرین فیلمی که دیده اید از کدام ژانر سینمایی بوده است؟


آخرین اخبار:

سینمای عامه پسند و راه دشوار سینمای هنری

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 21:8  توسط Omid  | 

انسانها فراموش می کنند... این نوشته ها هستند که باقی می مانند...

Image and video hosting by TinyPic


آخرین اخبار:

اولین همایش جهانی رسانه‌ ها با حضور شیرین عبادی

مل فرر، هنرپیشه کهنه‌کار آمریکایی درگذشت

نگاهي به ترجمه جديد سرمايه کارل مارکس

نادر ابراهیمی، نویسنده ایرانی، درگذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 21:0  توسط Omid  | 

وبلاگ نویسانی مثل من که معمولآ می نویسند بعد مدتی دست از کار می کشند و دیگر نمی نویسند.

بله وبلاگ ما دو ساله شده اما کارم چقدر بهتر شده یا خواننده های وبلاگم چقدر بیشتر شده؟!! با یک حساب سر انگشتی می بینم که تقریبآ فرقی نکرده....

پس این همه کار من بیهوده بوده؟ بیشتر موقع هایی که می خوام وبلاگ را بروز کنم از خودم می پرسم اصلآ من برای چی اینجا می نویسم؟ اصلآ هدفم از نوشتن چیه و این وبلاگ برای من چه سودی داره؟

آیا قراره سودی داشته باشه یا نوعی دل خوش کنی و تخلیه روانی هستش؟ والا نمی دونم برای من کدومه اما این را می دونم که هر چقدر میگذره دل کندن ازش سختر میشه و به همون مراتب نوشتن!

آیا قراره حتمآ کسی این نوشته ها را بخونه؟ اگر شما صاحب وبلاگ هستید جواب سوالات منو بدید خیلی دوست دارم بدونم.... برای چه وبلاگ زدید و ادامه میدید؟ آیا برایتون مهمه که خواننده داشته باشید و مطالبتون خوانده شوند؟

برای من مهم هست ولی نه آنقدر که بخوام نوشتن را قطع کنم بلکه معمولآ باعث میشه جهت یا سبک نوشتنم را عوص کنم. حالا اینکه همین کار هم چقدر درسته یا نه جای بحث دارد.

ولی این دید همیشه نسبت به وبلاگم وجود داشته که اینجا محلی برای محک زدن افکارم هست و جایی که میتونم حداقل برای چندین نفر حرف بزنم. فکر کنم همین برای آدم هایی مثل من کافی باشه ...


آخرین اخبار: (سری کامل در "مطالب خواندی" ستون سمت چپ)

جوایز فیلم ام تی وی در کالیفرنیا اهدا شد

آلبوم عکس: ایو سن لوران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 19:2  توسط Omid  | 

 

زندگی یک بار دیگر به من خیانت کرد

من قبول دارم بعضی چیزها هرگز تغییر نخواهند کرد

من اجازه دادم ذهن های کوچک شما درد مرا بزرگ کنند

و برای من یک وابستگی شیمیایی باقی گذاشته برای عقلی سالم

 

آره من سقوط می کنم... چقدر طول می کشد تا به زمین بخورم

نمی توانم بگویم که چرا از هم پاشیده می شوم

آیا هیچ تعجب نمی کنی که چرا ترجیح می دهم تنها باشم؟

آیا من واقعآ کنترلم را از دست داده ام؟

 

من به پایانی نزدیک می شوم

من متوجه شده بودم که چه می توانستم بشوم

نمی توانم بخوابم به همین دلیل نفسی کشیدم و پشت شجاعترین ماسکم پنهان شدم

من قبول دارم که کنترلم را از دست داده ام

کنترلم را از دست داده ام...

 

Anathema - Lost Control

ترجمه: امید فرشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 18:48  توسط Omid  | 

احساس می کنم خیلی آدم تخیلی هستم. این همه حقیقت های تلخ دوروبرم هست و هنوز می خوام با اون رویاهای شیرین زندگی کنم. عقلم به من حقیقت یعنی بچه منفی را نشان می دهد و می گوید باید اونطور باشم اما بطور ناخواسته ذهنم شروع به خیالپردازی می کند.

از این تخیلات برای کسب درآمد می تونم استفاده کنم اما فکر نکنم هرگز برای زندگی عادی و روابطم بدردی بخورد.

شاید واقعآ زیبایی زندگی در عینکی که به چشم می زنیم هست! شاید زیبایی زندگی را فقط در فیلمها و داستانها می توان دید و افرادی مثل من باید عذاب بکشند که زیبایی زندگی کو؟ شانس من کو؟ آن شخص گم شده ی من کو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 15:22  توسط Omid  | 

شاید خیلی مسخره باشه. اما این را اعتراف می کنم که من هم بچه مثبت هستم هم بچه منفی. اکثر اوقات بچه مثبت. هدف از خلق بچه منفی این بود که نشان بدم منفیها در این دنیا قهرمان هستند و مثبتها برعکس چیزی که تو فیلمها می بینید بازنده.

نمی گم من بازنده ام. در زندگی من برنده ی بزرگی هستم. با تمام قوا به سمت خواسته ها و هدفهام میرم. با این حال یک چیزی کمه.... شریک راه...

این برای من غیر قابل تحمله که من از هر کسی که خوشم میاد از من خوشش نمیاد و هر کس که از من خوشش میاد من از او خوشم نمیاد. بعد این همه سن (۲۱ و خورده ای) هنوز نتونستم عاشق به معنای واقعی بشم و فکر کنم هرگز نخواهم شد. چراکه به این نتیجه رسیده ام که قانون زندگی و روابط در دنیا بنابر قوانین بچه منفی است.

اما من این قوانین را دوست ندارم. برام خیلی غم انگیز میاد که همه ی آهنگها و داستانها و فیلم هایی که برای عشق و عاشقی ساخته شده یک مشت حرف برای خوش کردن دل من و توست.

این فقط از تجربیات خودم نیست بلکه در اطرافم هرکسی که میشناسم از نتیجه های من خارج نیستند. معنای عشق یا در منفعت و یا در س.ک.س خلاصه می شود و من این را نمی خواهم. نمی خواهم با رسوم عادی دختری را جذب خود کنم یا بقولی مخ بزنم. برای من بیشتر شبیه حیله میماند. شاید قانون طبیعت همین باشد. مطمئن نیستم.

ولی با این حال گول زدن خود را دوست دارم. هرچقدر که عشق برای من دروغی ثابت شده باشد زندگی کردن در این دروغ لذت خاصی دارد. گشتن دنبال آن شخصی که می دانی چشم تو چشم خواهی شد و هر دو یکدیگر را بدون انتظاری فضایی دوست خواهید داشت.

این راه دردناکی ست. به میزان زیادی تنهایی در آن است. شاید روزی این سختی ها و یا اتفاقی مرا عوض کند و کاملآ بچه منفی شوم. اما تا آنروز می خواهم به عنوان جزو آخرین بازمانده های نسل بچه مثبت باقی بمانم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 20:12  توسط Omid  | 

من امید فرشی به شخصه اعلام می کنم که دارم میمیرم. میدونم که هر کسی در چنین مواقعی حرفهایی شبیه این را میگه اما خب منم میگم.

از عشق های یکطرفه متنفرم. نمیدونم وقتی یکطرفه بودن مسیر را میفهمی اینکه دوطرفه نیست بیشتر عذابت میده یا اینکه بخاطر تکنفره بودن دوستی اتمام دوستی فرضی عذاب بیشتر داره. نمیدونم

از کشتار احساسات و این تلاطم و هرج و مرج درونی خسته شدم.

شیطونه میگه هر کسی که تا حالا دوسش داشتی بزن بکششون. از یک طرف عقلم میگه به اونجاتم نباشه. و از یک طرف دل....

احساس می کنم یکی داره منو خفه می کنه

احساس میکنم باید یکچیزی پیدا کنم تا وقت کشی کنم وگرنه بلایی به سر کسی یا خودم میارم.

نه نه من اصلآ کسی را مقصر نمیدونم هر کس حق انتخاب داره و من برای این احترام قائلم. الان فقط احساساتم را می نویسم و مطمئنم چند روز دیگه وقتی همین نوشته ها را بخونم خنده ام خواهد گرفت.

ولی از این حالت دیوانگی لحظه ای متنفرم. هر وقت چنین اتفاقی می افتد می گویم من دیگر کسی را دوست نخواهم داشت اما امان از دست روزگار....

اینها را نوشتم باز هم راحت نشدم. چقدر جالبه که ما انسانها در شرایطی فکر می کنیم هیچ کس در این دنیا حرف ما را درک نمی کند. مثل الان من....

از طرفی اعصابم داغون است که بدلیل این دپرس لعنتی که علت آن یک دوستی لعنتی است باعث می شود نتوانم به کارهای روزانه ام برسم و مدام کارهای بیهوده و تکراری مانند دیدن تلویزیون یا بازی ورق در کامپیوتر انجام می دهم تا وقت بگذرد. این وسط دوستان به من می گویند چرا داستان نمی نویسی. بابا انصاف

شما اگر در چنین موقعیت هایی بودید چکار می کردید؟ لطفآ فقط کسانیکه که چنین حالی قبلآ داشتند نظر دهند حوصله بقیه و نصایح همیشگی را ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 12:12  توسط Omid  | 

خواننده های دائمی توجه داشته باشید این یک داستان خالق کوچولو نیست.


یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود. 

بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.. 

ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد، 

واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران بهائيان باز داشت شده و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده اند وباز در رسانه ها  فرياد ميزنند كه اين بهائيان اسرائيلي هستند.

ادامه مطلب در ادرس : http://jooyya.blogfa.com

برگرفته از یک ایمیل ناشناس


من نه بهایی هستم نه علاقه ی خاصی به آن دارم. فقط خواستم با شما این مطلب جالب را تقسیم کنم تا کمی بهتر جایی که در آن زندگی می کنیم را بشناسیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 18:33  توسط Omid  | 

یکی از تصمیماتی که تازگی ها برای خود گرفته ام این است که با یک دوربین عکاسی یا فیلمبرداری صحنه های جالب و جذاب را در زندگی خودم یا اطرافم را ضبط کنم.

بعضی از این صحنه ها دیگر تکرار نمی شوند و نکات خوبی برای موضوع سازی و صحنه سازی هستند.

مثلآ چند روز پیش برای کاری به بانک می رفتم. در راه مغازه ی کفش فروشی را دیدم که علاوه بر ویترین مغازه اش تعدادی کفش ارزان قیمت را روی میزی گذاشته بود.

دختربچه ای که حدس میزنم مادر یا پدرش داخل مغازه مشغول خرید بودند پشت میز کفشها ایستاده بود و دو دستش را در یک جفت کفش مردانه ی قهوه ای فرو کرده بود و با خونسردی اطراف را نگاه می کرد. پیدا بود که از این کار لذت می برد.

آرزو می کردم ای کاش دوربینی همراهم بود و این صحنه را عکس می گرفتم. چون همانطور که گفتم نظیر این صحنه ها همیشه در زندگی یافت نمی شود. باید قدر لحظه ها را دانست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 13:9  توسط Omid  | 

سلام دوستان

مدتی است که نصیحت دوست عزیزم آریا را گوش میدهم و وقتی حرفی برای گفتن ندارم حرف نمی زنم. به همین دلیل است که مدتی نمی نویسم چون ذهنم درگیر مسائل تازه ای است که مطمئن بودم اگر چیزی بنویسم مزخرف خواهد شد.

کسانیکه مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من به غیر از نوشتن به فیلمنامه نویسی و سینما هم علاقمندم. این اواخر تحولاتی چون سفر به ایران و به وجود آمدن موقعیت های تازه ی کاری و درسی و ارتباطی باعث شد وبلاگ را این وسط فراموش کنم. از اینرو خود را موظف می دانم از خواننده های دائمی ام بخصوص صبا و مهدی عذرخواهی کنم.

از این به بعد سعی خواهم کرد طبق روال گذشته حداقل یک پست در هفته را بنویسم اما موضوع پست بنابر درخواست دوستان بیشتر خاطرات و اتفاقاتم در زندگی خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 19:40  توسط Omid  | 

توضیح: همیشه منفی فکر می کنیم. کمی مثبت فکر کنیم تا شاید اتفاقات مثبت رخ دهد. می خواهم اول برای مملکتمان مثبت فکر کنم.


چقدر خوب میشد مملکت ما کاملآ دموکراتیک می شد. بجای یک حکومت اسلامی حکومتی لائیک داشت و هرکس آزادی انتخاب دین و عقیده داشت و در کنار هم آدمها با هر دین و عقیده ای بدون دخالت در کار دیگری زندگی می کردند.

انتخابات سالم و بر طبق قوانین بین المللی صورت می گرفت و صلح و ثبات در جای حای ایران احساس می شد.

آزادی به ایران برگردد و مردم با خیال آسوده و با امیدی به آینده زندگی می کردند.

آزادی سبب شود تمامی مغزهایی که فرار کرده اند و تمامی دانشجویانی که خارج از کشور تحصیل کرده اند بازگردند و سعی کنند که وطن خود را آباد کنند. با تمام دانشمندانی که به ایران بازگشته اند علم و فناوری در ایران به اوج خود برسد. بی نیاز از هر کمک و واردات و بسوی پیشرفت و صادرات تولیداتمان می رویم.

آزادی سبب شود تمامی هنرمندانی که از ایران فرار کرده اند یا در خارج از کشور مشهور شده اند به ایران بازگردند و با امکاناتی بیش از پیش در ایران فعالیت کنند و فکر کنید که اکنون ما گروه ها و خواننده هایی معروف چون آرش, دی جی الگیتور, اوهام, زد بازی و بسیاری دیگر داریم پس از بازگشت به ایران و یافت آزادی و امکانات لازم به چه شهرتها و موفقیت هایی دست پیدا خواهند کرد.

ایران به کشوری با آبرو و موفق و نمونه تبدیل شود و همه جهانیان آرزو کنند که ای کاش ایرانی بودند و ای کاش در ایران زندگی می کردند.

روابط ایران با تمامی کشور ها چه همسایه و چه دور دوستانه شود و کینه و دشمنی نماند. آرامش و زیبایی پس از آن همه جا را فرا گیرد و مردم برای دیدن به ایران سفر کنند و از امکانات کشور ما برای تفریح و گردش استفاده کنند. سبب شود همه خواستار این باشند که بخواهند در ایران سرمایه گذاری کنند که نه برای ذخایر غنی مان بلکه بدلیل امنیت کشورمان.

ایرانیان فقط به گذشته خود افتخار نکرده بلکه به حال و آینده خود نیز افتخار کنند.

و در انتها همه ی امور دولتی بدست مردمی و بقیه بصورت خصوصی به همراه پیشرفت باشد و خود مردم بقدرتی برسند که تمامی مافیاهای موجود را از بین ببرند و اجازه تشکیل آن را ندهند.


چقدر زیباست نه؟ شما هم می توانید فکر کنید و تصور کنید حتی متفاوتتر یا بهتر از اینها را. چرا خود را محدود می کنیم و می گوییم غیر ممکن است؟ این ذهن ماست که غیر ممکن ها را می سازد. در دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست, اگر به خدا اعتقاد دارید....

اگر می توانیم چنین کشوری را تصور کنیم,  پس می توانیم چنین کشوری را بسازیم. کافی است بخواهیم ....

(توضیحات بیشتر در پست های آینده)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 22:39  توسط Omid  | 

 

من مرگ را برای کسی حس نمی کنم. ما فقط از دنیایی به دنیای دیگر با شرایطی بهتر یا بدتر منتقل می شویم همین. همه ما ابدی هستیم فقط بسیاری اینرا حس نمی کنند.

هر کس در کل تاریخ چه بخاطر وطن چه مردم و چه یا حتی هر دینی که داشته جانش را در این قسمت از زندگی از دست داده برای این بوده که ما دنیای شادتر و بهتر داشته باشیم و بچه هایمان خوشحالتر و شادابتر زندگی کنند (اگر زندگی خوب این است)

و اگر ما داریم با دستان خودمان خود را غمگین می کنیم و با زنجیر و غیره به خود آسیب می زنیم و با نوحه و ناله دیگران را غمگین می کنیم یعنی عملآ با دشمنان آن افراد از نظر من هیچ تفاوتی نداریم.

(همه می گویند بله ما آنروز آنجا بودیم اله می کردیم بله میشد اما کسی گهی نمی خورد من می دانم)

پس لطفآ در زندگی از آفتابه تان با دقت استفاده کنید.....

(اینها منظورم شما نبودید کلی گفتم  )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 9:12  توسط Omid  | 

من رازی را فرا گرفتم.

یک رازی که زندگی مرا تغییر داد. رازی که با آن هر چه را که بخواهم میدانم. هر چه را بخواهم انجام می دهم و هر چه بخواهم باشم می شوم. و هر چه بخواهم بدست بیاورم بدست می آورم.

این راز را من با کمک کتابهای مختلف در حال بدست آوردن بودم اما بعد با فیلمی آشنا شدم که این راز را کاملآ توضیح می داد. و من تصمیم دارم از این به بعد در مورد این راز قدرتمند به همراه دیگر موضوعات وبلاگ بحث کنم.

می خواهم این راز را با همه تقسیم کنم تا همه به آرزوهایشان برسند.

فیلم:THE SECRET

(توضیحات: اگر توانستید فیلم را پیدا کنید و متوجه می شدید حتمآ ببینید. فیلم یک فیلم مستند به زبان انگلیسی ست. برای بعضی ها شاید باورش یا درکش مشکل باشد و سئوالات زیادی بوجود بیاید. اما من اینجا هستم تا به شما کمک کنم تا باور کنید و به هر آنچه می خواهید برسید. نگران نباشید)

http://www.thesecret.tv/

در مورد فیلم The Secret از ویکیپدیا

بزودی در وبلاگ نوشته 


پی نوشت: بدلیل شروع امتحاناتم این وبلاگ تا حدود یک و نیم هفته دیگر بروز نخواهد شد. می توانید از آرشیو موضوعی یا بایگانی مطالب گذشته را مطالعه فرمایید. شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 1:26  توسط Omid  | 

صبای عزیز

با کمال شرمندگی من شما را چندان به خاطر نمی آورم زیرا به احتمال یا نظر ندادید و یا بسیار کم.

اگر شما نظری ندهید من از کجا بدانم به چی علاقمندید؟ و آن وقت راه خودم را خواهم رفت. چون به نظرم می آمد جز خوانندگان اتفاقی و بازدید های موتورهای جستجو این داستان ها طرفدار خاصی ندارند.

شما برای هر داستان من لطفآ نظری درج کنید تا من واکنش شما را حس کنم و علاقه شما را بدانم و نسبت به آن انرژی بگیرم و بنویسم.

من حتی نمی دانم بیشتر به داستان های کوتاه علاقمندید یا سریال ها؟ و یا به نوشته های کدام نویسنده ی وبلاگ بیشتر علاقه دارید؟

با ما در تماس باشید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:57  توسط Omid  | 

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 8:54

توسط:یک..............همون

چرا همه چیز رو به این مرز و بوم ربط می دی؟؟؟
واقعا چرا؟
این رو قبول ندارم.
هر کس هر کاری می کنه یا نمی کنه فقط و فقط تقصیر خودشه...


نویسنده: امید

من معتقدم هیچ بچه ای نفرین شده نیست.

هر کاری که بچه ای انجام میدهد از تاثیر خانواده و جامعه آن است. و اگر بچه ای بی ادب است یا کار بدی می کند به نظر من تقصیر محیط و خانواده ی اوست. به من نگویید که آن بچه از بدو تولد بی ادب بوده و بدنیا آمده....

از نظر من حکومت و دولت مثل خانواده, جامعه مثل محیط زندگی شخص و مردم مانند بچه ها هستند که عوامل خارجی تاثیر بسیار زیادی بر رفتار و اخلاق آنها دارد پس اگر اتفاقی می افتد تقصیر اصلی از حکومت و جامعه شروع می شود.

البته ناگفته نماند که قبول دارم مردم امروزی دولت ها و پدر و مادرهای فردا هستند....

پس اگر قرار است حساب پرسیده شود و اصلاحاتی صورت بگیرد منطقی است که از جامعه و دولت شروع کرد نه اینکه بنابر هر مسئله ای به جان یکدیگر بیافتیم چرا که تا صد سال سیاه دیگر هم بگذرد خانمها اقایان را, آقایان خانم ها را و بچه ها بزرگها را و بزرگها بچه ها را نخواهند بفهمید و مدام تقصیر را به گردن هم بدون هیچ راه حلی خواهیم انداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:35  توسط Omid  | 

زنان امروزی می پرسند:

ای مردان این مرز و بوم :

آیا به راستی احساسات شما در شر*تتان نهفته است؟؟!!!

بروید برف بازی کنید.....ما هم در کنار پدر سیبیلوی مان در خانه خوش میگذرانیم!!


مردان امروزی می گویند: ای زنان امروزی

آیا واقعآ همینطور است؟ خب معلومه بله. متاسفانه در شلوار هر کس جانوری خطرناک موجود است که اگر آزاد و وحشی شود از این ملاها خظرناکتر می شود. همه ی ما جذام داریم متاسفانه...


حرف من:

خود مردم این مرز و بومی که می گویید خواستند که به این نحو باشد شما چرا اعتراض می کنید؟!!

آمدند و به شرت ما زنجیرها بستند و به سر شما گونی ها...
و هیچ کداممان صدایمان در نیامد و حالا که اینطور شده می گویید چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 17:0  توسط Omid  | 

پیشگفتار: از این به بعد سعی می کنم بیشتر مطالبی در مورد خودم, زندگی ام و طرز فکرم از دنیا بنویسم, بنابر درخواست دوستان.

به علت سرما (احتمالآ) میزان پست های وبلاگ کم شده و من تصمیم دارم که سبک کاری وبلاگ را تا حدودی عوض کنم تا شاید من نویسنده از خواب و شما خوانندگان از بیحالی در بیاید.


تهران تا جایی که صداش میاد حسابی برف باریده. وبلاگهای زیادی هم در مورد برف نوشتند. من هم می خوام دو خاطره در ارتباط با برف بنویسم.

من برف خیلی دوست دارم. بچه که بودم و به دین و خدا خیلی بیشتر از اکنون اعتقاد داشتم, و دعا می کردم تا خدا کاری کند برف بیاید. و احتمالآ بدلیل باور بیشتر یا شاید سادگی یک بچه این درخواست من برآورده می شد.

جالبترین نمونه ی آن می توان به زمانی اشاره کرد که ما تازه از ترکیه آمده بودیم. در تهران خانه ی مادربزرگم موقتآ می ماندیم و احتمالآ من فارسی حرف زدنم خوب نبود و هیچ فکری در مورد ایران و جایی که زندگی می کردم نداشتم.

پدربزرگم (پدر مادرم) مرتب به مسجد کوچه علمداری می رفت. به من گفته بودند که او مرتب به آنجا می رود که نماز بخواند و دعا کند و گفته بودند که او با خدا در آنجا صحبت می کند و اگر تمایل دارم می توانم خواسته ام را به پدربزرگم بگویم تا او به خدا بگوید.

من هم نامه ی نوشتم. نامه ای با حروف چرند و پرند لاتینی که دیده بودم. نمی دانم اصلآ چه می نوشتم. نمی دانم حروفی که می نوشتم باید به کدام طرف می شدند و چه معنی می دادند. اما می دانستم که از خدا برف می خواهم.

نامه در پاکت پستی قرار دادم و دست پدربزرگم دادم. به او گفتم که من از خدا برف خواسته ام. نامه را به او بدهد تا فردا برف بیاید.

پدر بزرگ من به احتمال زیاد همین کار را کرد و نامه را به خدا داد, چراکه فردای آن روز یکی از سنگین ترین برفهای سال در تهران بارید و مدارس تعطیل شدند.

یکی از دلایلی که الان از برف خوشم می آید این است که هوای سرد سوز دار زمستان را گرمتر می کند. درست همین اتفاقی که دیروز و پریروز در استانبول افتاد.

شاید اینکه من برف را دوست دارم امری غیر طبیعی نباشد چون او نیز مرا دوست دارد.

مادرم تعریف می کرد, روزی که من بدنیا آمدم برف بیش از زانویشان باریده بود و همه جا تعطیل شده بود و در استانبول همه چیز یخ زده بود.

امید فرشی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 21:53  توسط Omid  | 

اولش که رشته مهندسی مکانیک را قبول شده بودم درسی به نام معرفی مهندسی مکانیک داشتیم. استادمان سر درس به ما می گفت: شما دیگر مهندس شده اید. یک مهندس باید مثل مهندس ها فکر کند. طرز فکر شما در زندگی روزانه تان نیز باید مثل مهندس ها باشد تا بتوانید برای کارهای مختلف راه حل ها و ابتکارات مفید بوجود آورید...

این قضایا گاهی باعث خنده بین بچه ها می شد. و بعضی مهندس ها دیگر شور فکر کردن مهندسی را در می آورند. مثل این قضیه:


سه تا دوست که یکی مهندس مکانیک, یکی مهندس برق و دیگری مهندس کامپیوتر برای رفتن به پیکنیک به راه می افتند. در جایی دور از شهر اتومبیلشان از کار می افتد.

مهندس مکانیک گفت علت خرابی یک مشکل مکانیکی است و احتمالآ قطعات آن پوسیده. مهندس برق از دیدگاه خود بررسی کرد و گفت:

"به نظر من مشکل از سیستم برق رسانی هست. شمعک ها کار نمی کنند باید آنها را تمیز کنیم."

مهندس کامپیوتر در را باز کرد و بیرون آمد و به دوستانش نیز همین پیشنهاد را داد:

"حالا شما هم بیاید پایین و سپس دوباره سوار می شویم, شاید مشکل خودبخود حل شود..."

امید فرشی

فرستاده شده توسط یکی از دوستان ترک زبان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 15:18  توسط Omid  | 

بنظر شما زندگی اجباری میاد؟

گاهی فکر می کنم چه کسی تعیین کرده که من کجا و کی بدنیا بیایم. یا مثلآ گناه من چه بوده که ایرانی بدنیا بیایم. نمی خواهم از ایرانی بودنم گله کنم یا بگم که ایران ...

آره اصلآ می خوام از ایرانی بودنم گله کنم. بله من هم تمام افتخارات و تاریخچه ی ایران را می دانم و الان که خارج از کشور هستم در هر فرصتی از آیرو و حقوق و حتی گذشته و آینده آن دفاع می کنم و تا حالا دو تحقیق در مورد ایران در دانشگاه به دو زبان مختلف ارائه داده ام با این حال من گله دارم.

فقط مسئله ی حکومت نیست. لزومی ندارد سریع قضیه را سیاسی کنیم. فرهنگ و سنتها و خانواده ها با آداب رسومشان نیز مرا خفه می کنند. حتی گاهی اوقات کاری را که دوست ندارم انجام می دهم و تنها دلیل آنرا در ایرانی بودنم می بینم. این فرهنگ و آداب برای من محدودیت های بسیاری ایجاد می کنند که نمی توانم تمام کارهایی که دوست دارم را انجام دهم و یا به پیشرفت هایی که می خواهم برسم.

مشکل اینجاست که من مثل خیلی از مردم عادی دیگر نمی توانم خود را با زندگی عادی راضی نگاه دارم. من نمی توانم فقط بدنیا بیایم بزرگ شوم بعد درس بخوانم و دانشگاه روم سپس ازدواج و بچه و کار و در انتها مردن. این آخرین مدل زندگی است که من می خواهم و می توانم برای خود تصور کنم. اگر ما انسانها آزاد بدنیا آمده ایم و مثلآ می توانیم انتخاب کنیم... پس کو؟ چرا من نمی توانم مدل دیگری خارج از این انتخاب کنم. هر چقدر هم که خودمان را گول بزنیم و نفی کنیم باز هم من می توانم احساس کنم که کارهایی که انجام می دهیم درست بخاطر همین زندگی نرمال است.

و گاهی می گویم: اگر قرار است اینطور (برخلاف نظر خودم) زندگی کنم پس اصلآ زندگی نکنم بهتر است... یعنی باعث خودکشی مردم این است؟!!!

من حتی از دست خدا هم اگر وجود داشته باشد گله دارم. من یادم نمی آید که چنین انتخابهایی برای خود کرده باشم که کجا و چطور بدنیا بیایم و اطرافیانم چه کسانی باشند. آنگاه چطور از من انتظار دارند که به من پاداش یا عذاب بدهند. از نظر من این قابل قبول و منصفانه نیست اما همینی که هست.

آیا باید حتمآ مخالف رودخانه شنا کرد تا به آنچه خود زندگی می گویم برسم؟

آیا بیخیال همه چیز شوم و زندگی را به روال خود رها کنم در انتها احساس غرور اینکه: بله من هم از زندگی لذت بردم به من دست خواهد داد یا مثل خیلی از پیرمردها در گوشه ای می نشینم و با بد اخلاقی از زمانه و جوانان انتقاد می کنم؟

آیا نحوه و روال زندگی اجباریست یا فقط با تلنگری می توان همه چیز را عوض کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 22:26  توسط Omid  | 

 

یعنی آقایون و خانومهای محترم من به عنوان نویسنده ی این سریال مزخرف کم آوردم. اعتراف می کنم. من کم آوردم. از دو جهت. یکی اینکه اینقدر اتفاقات مزخرف و مزحک رخ می دهد و اینقدر آقایون صاحب مملکت چرت می گویند که من نمی رسم که داستانهای مزخرف مربوط به آنها بسازم.

از طرفی این جریان طرح زمستانی که مهمترین قسمتش ممنوع بودن چکمه ی بلند برای خانوم هاست بقدری مزخرف مزحک و مسخره است که زده روی دست خالق کوچولو. یعنی من چی بگم نمی دونم. آهای اون کسانیکه می گفتید سریال ما مزخرفه!!! بیاید مملکت خودمون با صاحباش از سریال ما مزخرفترن.

حالا دلایلی که سردار رادان برای این ممنوع بودن چکمه آوردن جای خود برای بحث دارد که در این وبلاگ کوچک جا نخواهد گرفت.در مقابل سردار رادان هم اعتراف می کنم کم آوردم. از نظر جنجال آفرینی و گفتن مطالب غیرمعقول فقط احمدی نژاد حریفش میشود.

حالا انصافآ همگی یک چند لحظه بشینیم و فلواقع به این قضیه بدرستی فکر کنیم که دلیل اصلی ممنوع بودن چکمه بلند چیست؟ من به نظرم دلیل منطقی تری وجود دارد ولی آقایون نمی توانند مطرح کنند. دلایل شرعی و امنیت اجتماعی و این مزخرفات دلیل قابل فهم برای من یکی نیست.

اولین دلیلی که به ذهنم رسید این بود که ما الان در شرایط بحرانی هستیم و چرا خرج بیخود برای چکمه های بلند کنیم. چکمه ی کوتاه هم برای ما کافی است.

دلیل بعدی میتواند این باشد که چکمه بلند باعث میشود قد خانومها بلندتر شود. شاید بلندی قد خانومها برای آقایون مسئله است که احساس کوچکی می کنند. یا احساس می کنند سرپا آلتشان به خانومها نمیرسد (با کمال پوزش, خب دلیل است دیگر. چیز بهتر به نظرتان می رسد بفرمایید)

یا شاید بلندی قد خانومها باعث میشود رادارهای دشمنان اسلام زودتر فعال شوند و بتوانند سر از فعالیتهای اتمی آقایون در بیارند.

شاید خانوم ها با قد بلندتر راحتتر فضولی و در نتیجه جاسوسی آقایون را می کنند. بنایراین فرق آنها با موسویان که جاسوسی اتمی می کند چیست؟ هان؟

چکمه بلند ممنوع؟!!

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:28  توسط Omid  | 

 

سلام بر تمام کسانی که مرا دوست ندارند .

من براستی از اینکه در بین مردم دوست نداشتن نیز مانند دوست داشتن جاریست ناراحت نیستم زیرا معتقدم اگر قرار بود دوست نداشتن نباشد دوست داشتنها بی معنا می شد .

من از تمام کسانی که مرا دوست ندارند متشکرم

فقط می خواهم بگویم ما باید فرهنگ دوست نداشتن را نیز مانند دوست داشتن داشته باشیم . یعنی اینکه وقتی کسی را دوست نداریم سعی نکنیم به او صدمه برسانیم زیرا اگر به کسی که دوستش نداریم اسیبی برسانیم مجبور می شویم او را دوست داشته باشیم .

زیرا نفرت ما بعد از ریختن زهرمان می ریزد و ما متوجه می شویم که چقدر کار غیر انسانی ای کرده ایم .

دوست نداشتن مقدس است درست به اندازه ی دوست داشتن پس کسی که کسی را دوست ندارد باید انقدر برای خودش ارزش قائل باشد که قهر خودش را از دیگری بزرگترین روش تنبیه دیگری بداند و هرگز سعی نکند این مفهوم زیبا را به بر چسبی زشت بیالاید .

من هم خیلی ها را دوست ندارم

من تمام کسانی که غرور ملی مرا گرفتن را دوست ندارم

من تمام کسانی که بر خلاف جریان شیرین طبیعت جریانی خشک و زمختی راه انداختن و نسل مرا سوزانیدن را هر گز نمی بخشم .

من تمام کسانی را که دوستشان داشتم ولی انها هرگز به دوستی من وقعی نگذاشتن را دوست ندارم .

من هرگز نسلی را که در خزینه ی حماقت و جهالت و تعصب و خرافه غوطه ور شدن و نداستن که چه کار می کنند و به کجا می روند و هر لحظه حماقتشان چه مصیبتها به بار خواهد اورد را دوست ندارم .

من خیلی ها را دوست ندارم .

من تمام کسانی که تند رانندگی می کنند . کسانی که معتاد شدن . کسانی که دروغ می گویند و .... را دوست ندارم .

من زن و شوهرانی را که یک عمر به جای حال کردن با هم یقه ی همدیگر را گرفتن و یکدیگر را جز دادن و راضی نشدن به نفع هر دو از ادامه ی زندگی بگذرند را دوست ندارم .

من خیلی ها را دوست ندارم ولی این خیلی ها بهیچ وجه شامل حال کسانی که دوستم ندارند نمی شود.

محمد مهدی صادقی زاده (برگرفته از رمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 16:9  توسط Omid  | 

 

همانطور که دوستان مطلع هستند بنده در رشته ی مهندسی مکانیک مشغول تحصیل هستم. این پست هم مربوط به من و دوستان دانشجوی مهندسی ست. برای دوستان مهندسی که نیاز به امید برای آینده دارند, شاید باعث شود کاملآ امید خود را از دست بدهند.

در این پست برداشتهای متفاوت اشخاص غیر مهندس از مهندسین و رشته های مختلف مهندسی جمع آوری شده که توسط یکی از دوستان ترک زبانم به من میل شد و من هم برای شما ترجمه کردم.

 

-                                                        - راستی تو-  مهندس عمران بودی نه؟

- بله

- بنظرت این ساختمون میریزه؟

- چه بدونم من, کلی تست داره این. همینجوری مثل زدن به هندونه که نیست.

- تو دیگه چجور مهندسی هستی؟

....

 

- چه رشته ای هستی؟

- مهندسی مکانیک.

- ببینم شما تو کلاس چند تا دختر دارید؟

.....

 

- وقتی فارق التحصیل بشی چی میشی؟

- مهندس کشتی سازی

- ها, یعنی کاپتان اینا میشی

- نه ملوان میشم...

.....

 

- چه کاره ای فرزندم

- مهندس شیمی هستم عموجان

- یعنی صابون و شامپو اینا می سازید

نه عمو جان سختتر از این حرفاست

.......

- مهندس چی هستی؟

- مهندس صنایع

- صنایع چی؟

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 23:2  توسط Omid  | 

 
امروز می خوام یک داستان واقعی در این پست بذارم تا شاید کمی احساس خوشبختی کنید و به سرنوشت خودتون ببالید. شاید باعث شود کمتر حسرت این و آن را بخوریم.
 فروخته شده به عالم فحشا در سن 9 سالگی و محکوم شده به مرگ توسط یک قاضی ایرانی در سن 18 سالگی، لیلا به دست گروهی از فعالان حقوق بشر نجات داده شد.

لیلا
لیلا بی سواد بود اما حالا دارد خواندن می آموزد

"نه سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمی فهمیدم چه اتفاقی می افتد."

امروز لیلا یک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه امید مهر، یک مرکز نگاهداری غیردولتی زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.

"مادرم می گفت: 'برویم چیزی بخریم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خیلی بچه بودم. او مرا به جاهایی می برد."

حرف زدن درباره گذشته هنوز برای لیلا سخت است. اما معلوم است که "جاهایی" که از آنها حرف می زند همان جاهایی است که در ازای پول فروخته شد و مورد تجاوز قرار گرفت.

لیلا به منبع درآمد اصلی خانواده ای پنج نفره بدل شد.

وکیلی که در نهایت زندگی لیلا را نجات داد، شادی صدر، یک چهره جنجالی در ایران است. هرچند او پیشتر در سال جاری به خاطر شرکت در یک تظاهرات حقوق بشر دستگیر شد، اما در جامعه احترام زیادی دارد و در روزنامه ها مکررا از او نقل قول می شود.

شوهر لیلا شروع به فروختن او به گاهی تا 15 مرد در طول فقط یک شب کرد. دو ماه پس از ازدواج، پلیس به خانه آنها یورش برد و همه را دستگیر کرد.

شوهر لیلا به جرم راه انداختن خانه ای برای روسپی گری به پنج سال زندان محکوم شد.

در جریان تحقیقات جنایی، برادران لیلا اعتراف کردند که به او تجاوز کرده اند. آنها شلاق خوردند. به همین دلیل لیلا متهم به زنا با محارم شد. جرمی که مجازاتش مرگ است.

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 13:17  توسط Omid  | 

 

در کافه ای نه چندان معروف در محله ای خلوت در یکی از شهرهای آمریکایی پشت میزی در گوشه ای دنج تنها نشسته ام. مدادم دستم است و کاغذهای سفید جلویم. در حالیکه گهگاه نگاهی به خواننده ی کافه می اندازم و موزیکش را در ذهنم سبک سنگین می کنم به اینکه چه چیز و چطور بنویسم فکر می کنم. خواننده می تواند یک زن جوان معمولی بدون هیچ شهرتی باشد که از آهنگهای سبک کانتری (Country) با صدای ملایمش همراه با چند نوازنده برای مشتریان می خواند. مثلآ آهنگهای نورا جونز (Norha Jones) بخصوص آهنگ (come away with me).

مشتریان آرامند و بدون حرف به او گوش می دهند. آنها پراکنده نشسته اند که یا می نوشند یا سیگار می کشند و یا در فکر هستند.

من گاهی جرعه ای از قهوه ام می خورم. گاهی نگاهم را از خواننده به سیگار روشنم روی زیرسیگاری می اندازم و سوختن آرامش را می بینم. (سیگاری نیستم)

بوی قهوه همراه با دود خفیف سیگار همه را مست و آرام کرده. نور خفیف و ملایم کافه در لابه لای دودها هوا را قابل لمس تر می کند. ساکن بودن هوا را از بی حرکتی لباس زنانه ای خواننده که تا پایین پاهایش می رسد می توان فهمید.  همه ی نوازنده ها به نظر بی حال می رسند. پیانیست با چشمان بسته می نوازد در حالیکه نه به باز بودن چند دکمه ی پیراهنش توجه دارد و نه به غبار روی پیانو. ریتم کند و ملایم آهنگ باعث می شود زمان کندتر بگذرد و کلمات فضای بیشتری طلب کنند.

کافه و همه ی اشیای درون آن کهنه و رنگ و رو رفته هستند. چندان جا دار نیست اما چنان است که مشتریان هر لحظه فکر می کنند چقدر حاضرند بپردازند تا این آرامششان به هم نریزد. و همچنین من در این فکرم که چقدر حاضر می شدم بپردازم تا چنین آرامشی بدست آورم تا رشته ی افکارم به هم نریزد و آنگونه باشد که باشد.

هیچ لحظه ای آرامش بخش تر از این نمی توانم برای آرامش و نوشتن تصور کنم.

مکان و لحظه خیالی شما برای نوشتن چگونه است؟

امید فرشی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 21:3  توسط Omid  | 

 

مطمئنآ همه شما از داستانهای افسانه ای فارسی و انگلیسی خواندید و شنیدید یا بصورت فیلم یا کارتون دیدید. همان داستانهایی که در انگلیسی (Fairy Tales) می گویند. مانند: سیندرلا, زیبای خفته و هفت کوتوله, پری دریایی, شنل قرمزی, حسن کچل یا داستانهای امروزی مثل: شیراک, زیبا و بهترین, تایتانیک و غیره.

همه ی اینها داستانهای شیرینی هستند که علاوه بر اینکه به رویاها و آرزوهای ما رنگ و بو می دهند زندگی مان را تبدیل به جهنمی می کنند که از آن خارج شدن کار هر کسی نیست. در واقع زندگی به خودی خود زیباست و قابل زیست اما نگاه رویاگونه به آن و انتظارات ماورا الطبیعه باعث می شود زندگی در نگاهمان تبدیل به جهنمی غیر قابل تحمل شود.

متاسفانه  در این داستان های شیرین حقیقت های تلخی نهفته است که کمتر کسی به آن ها اشاره  و توجه می کند. در صورتیکه همین حقیقت های تلخ باعث می شوند انتظاراتمان به جایی برسند که هم زندگی را جهنم ببینیم هم برای دیگران جهنم کنیم.

 

مثلآ داستان سیندرلا را در نظر بگیرید. بی شک همه ی ما این داستان را خوانده ایم یا شنیده ایم یا بصورت کارتون و نمایش و غیره دیده ایم. در این داستان دختری زیبا بعد از ماجراها و سختی هایی که در خانه توسط نامادری و دو خواهر ناتنی بدجنس و بدریختش متحمل می شود نهایت با پرنس آن دیار ازدواج می کند. چه راحت همه چیز رویایی می گذرد, پری مهربان در کمک به او دریغ نمی کند و همه چیز مطابق شانس او پیش می رود و پرنس هم عاشق او می شود.

حالا سوال اینجاست که همه ی دخترانی که این داستان را می دانند و در رویاهایشان غرق می شوند خود را به مانند سیندرلا می بینند؟ شاید در ظاهر انکار کنند اما اکثریت دخترها در دوران جوانی و نوجوانی خود را به ماننذ سیندرلایی زیبا می بینند که پرنسی قرار است بیاید و آنها را از شر این زندگی رنجبارشان (بقول خودشان) نجات دهد. حالا هر کس به آنها چیزی بگوید ناراحت می شوند و هیچ کس را تحویل نمی گیرند چراکه سیندرلایی گفتن و ایشون منتظر پرنس با اسب سفیدش هستند. حالا هر چه بگویی خواهر من دوران اسب سواری گذشته و ملت با اتومبیل می گردند در کتشان نمی رود.

حالا این مشکلات زیاد مهم نیستند, نکته ای که در تمام دوران زندگی خانم ها بخصوص لحظات تنهایی شان قابل توجه است این است که همیشه بدنبال مادر و خواهرناتنی های بدجنسی می گردند که مانع رسیدن آنها به پرنسشان می شوند. به همین دلیل رقابت بین خانم ها ادامه دارد مدام بهانه جویی می کنند و هر چقدر هم با خنده برخورد کنند در اینجور مواقع می خواهند سر به تن بعضی ها نباشد.

 

از مطالب جالبی که در هیچ کدام از این داستان ها توجه نمی شود این است که همیشه باید پرنسسی زیبا وجود داشته باشد و پرنسی خوشتیپ و پولدار با اسب سفیدش تا عشق صورت بگیرد و کسی توجه ندارد که خودش زیبا است یا نه. و کسی نمی پرسد پس این وسط تکلیف کسانیکه خوشگل یا خوشتیپ نیستند چیست؟

(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/17ساعت 20:46  توسط Omid  | 

 

در وبلاگ مهدی عزیز مطلب جالبی دیدم که ایشون به دختر خود در بیست سالگی اش نامه ای نوشته است. (به خوانندگانم توصیه می کنم) من هم با خود گفتم این وبلاگ من به چه دردی می خورد؟!! این شد که تصمیم گرفتم من هم نامه ای به شخصی بنویسم که احتمال بسیار زیاد این نامه را نخواهد دید و وبلاگم را نمی شناسد اما برای من مهم دل خودم است و ارزشی که دلهای دیگر برای آن دارند. این فقط یک نوشته است و هیچ منظوری ندارد.


نمی دانم از کجا شروع کنم. اولین نامه ام نیست. حتی اولین نامه ام به تو هم نیست. اما هیچگاه چنین شهامتی در خود ندیدم. در اینجا نه تو مرا می شناسی و نه من تورا. نه من تورا می بینم نه تو مرا. هیچ هیجانی ندارم. اما دردهایی رسوب کرده که تا حدودی آرامش بخش دردهای کوچکتر هستند دارم.

می گویند "عشق اول" فراموش نشدنی ست. واقعآ این چنین است. هر چقدر با اتفاقات شیمیایی که در مغزمان رخ می دهد هم دوستیها و عشق ها را توجیح کنیم عشق اول توجیح نشدنی ست و عده ای هم آن را تنها عشق آدمی نامیده اند. فکر کنم حق با آنهاست. انسان همیشه عشق ها را با عشق اول دوستی ها را با دوستی اول و بوسه ها را با بوسه ی اول می سنجد.

گاه من هم مانند بسیاری آدمهای عادی با خود می گویم ایکاش اینکار را نکرده بودم یا ایکاش اصلآ به او نگفته بودم یا جالبتر ای کاش او را نمی شناختم اما چه فایده. زمان را نمی توان به عقب برگرداند و سرنوشت را نمی توان عوض کرد. فقط می توان نشست و حسرت خورد. می شود از میان عشق و نفرت نسبت به شخصی پیچیده که نمیتوانی درکش کنی و احساساتت را کنترل کنی یکی را انتخاب کنی. شخصی که نمی دانی چه حسی به او داشته باشی. نمدانی حست چیست و یا نامی بر حسی که داری بگذاری. برای این افراد دو حس کلیشه ای وجود دارد: عشق و نفرت.

در ابتدا انتخابم این بود: دل را به دریا بزن در انتها او باید همه چیز را بداند. غافل از این بودم که تو قبل گفتنم همه چیز را میدانستی و جوابت آماده بود.

و حال شاید نفرت. شاید بی تفاوتی مزمن. حبس ابد در دل خود...

دلم می خواهد بگویم نرو. دلم می خواهد بگویم پیشم بمان. اما می دانم که نمی توانی. می دانم که مرا نمی دانی.

می خواهم بگویم هر وقت احساس تنهایی کردی زنگ بزن. یا نه بگویم احساس تنهایی نکردی هم زنگ بزن. اصلآ زنگ بزن. هر وقت که دلت خواست. و دل تو این را می خواهد: هیچوقت.

شاید انتظارم زیادیست. شاید انتظارم بیهوده ست. شاید دلم فقط غر میزند که در عوض کارهای من کاری نکرده. اما شاید حق با دل تو باشد. قاضی ندارم.

می دانم که می دانستی, که چیزی می خواستم بگم و چه چیزی خواهم گفت.

می دانم که می دانی, از تو باخبرم و از این امر میترسی.

می دانم که می دانی, از تو دور شدم تا راحت باشم و تو راحت باشی.

می دانم که می دانی, از هیچکس به اندازه تو متنفر نیستم. می دانی که این را همه می دانند.

و می دانم که می دانی هنوز دوستت دارم.

امید فرشی 


خوانندگانی که از این مطلب لذت بردند به این مطالب علاقمندند:

همکار عشق ، مسبقه دل و عقل

از دیگر یادداشتهای امید فرشی:

دنیای دروغین ، عاشق شدن یعنی رفتن از خونه! ، افقی یا عمودی ، اسم من چیه بالاخره

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 0:8  توسط Omid  | 

 

من از تلويزيون ۴۵ اينچی خانه مان می ترسم.

هنگامی که روبروی صفحه تختتش قرار می گيرم وسوسه ام می کند که روشنش کنم. تلويزيون به من می گويد شلوار جين ليوايز با تی شرت بوسينی و کفش نايک بپوشم. تلويزيون می گويد به مک دونالد بروم و مثل نانسی عجرم پپسی بنوشم. وقتی آن دختر موطلايی شکلات را در دهانش آب می کند دلم لک می زند برای هردويشان.

از وقتی اين تلويزيون هوشمند با پايه حرکتی قابل کنترل و با قدرت ذخيره تصاوير به خانه مان آمده چاق تر شده ام. از خانه کمتر بيرون می روم.

او استاديوم را به خانه ام آورده؛ کافی است در قسمت تنظيمات صدا گزينه sport  را انتخاب کنم حالا اينجا با آن باندهای بزرگ پخش صدا، استمفوردبريج است. حتی می توانم  با فناوری ذخيره تصاوير، صحنه آفسايد را عقب و جلو کنم و ببينم لمپارد در آفسايد ايستاده بود يا نه؟

تلويزيون مرا در خانه ام زندانی کرده، ديگر به سينما نمی روم تا کينگ کنگ و عصريخبندان را ببينم همينجا تلويزيون شبه سه بعدی، تصاوير را واقعی کرده است.