|
ساده و واضح
|
0000000000000000000000000100000000000000000010101000000000000000
0000000000000000000000000000010100100000000000000000000000000001
0100100000000000000000000100000000000011111111100100100000000000
01010101000000101101100100010001010100100100000000000101001001100
00000011001000101010000000101010000000000000000001001000101000000
00000000000000000000000000000001010001010101010101010101010111111
11111111100000000000000000000001010010010101010001000000000000000
00000000000000010101001010110000000000000000001010010010101010101
01111100000000000000001010010010101010000000000000000000101001001
01000101100001011001010101010101000000000001010010101010101010111
KHALEGH KUCHULU
Version 02
11111111111111101010010101010101000100100010100000000000000000000
00000000000000000000010111111111110010010101111000001010100100000
00000000000000001100100101010000000000000000000010100100010000000
01011100010000000000000000000000000101001000010101010010010000000
00010111010010000101010101000000000000000000000000000000000000000
00001010100101010101010010010010000001110100010010101010100000000
00000000111100010001010000101001010010101010101010001000101001001
10101010101010100000000101010101000000101010101111110010010000010
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12 ,13 , 14 ,15
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان شده بود. بهشت کاملآ متعلق به مسلمانان بود. اما همه چیز به این خوبی و خوشی تمام نشد ...
اولین روز در بهشت بچه منفی مدعی شد به دلیل فداکاری هایش و راه انداختن جنبش تصرف بهشت تمام هوری های بهشتی باید برای او باشند. اولین کسانیکه به مخالفت با او برخاستند عربها بودند. اگر هوری های بهشتی نباشند چه کسی می خواهد حرمسراهای عربها را پر کند؟ اصلآ دلیل مسلمان شدن عربها این است که آنان هوری های بهشتی را می خواهند نه چیز دیگری.
اما اصل دعوا زمانی آغاز شد ایرانیان مدعی شدند ما شیعه هستیم و از همه بدتر احمدی نژاد گفت: ایران تنها کشوری است که در راه نور حرکت می کند در نتیجه کنترل بهشت باید بدست ایرانیها باشد. تمامی عربها به مخالفت با ایرانیها و احمدی نژاد برخاستند. عربها در کف این بودند که بدانند احمدی نژاد چه چیزی مصرف می کند که این همه نور می بیند. این تصمیم عربها را که همیشه تشنه ی خون ایرانیان هستند را عوض نمی کند.
خلاصه همه مسلمانان سر کنترل بهشت و امکانات بهشت از جمله هوریها, نهرها و درختهای پر میوه به جان هم افتادند.
کسی در بهشت با خود سلاحی نیاورده بود بنابراین همه با تبر شروع به قطع درختان کردند و تیروکمان ساختند و به دنبال هم افتادند تا یکدیگر را بکشند. جنگی بین مسلمانان در گرفت که باعث شد بسیاری از هوری ها این وسط زخمی یا کشته شوند درختها و میوه ها از بین رفتند و تمامی نهرها در سایه ی مسلمانان گل شدند.
پس از چندین روز همه خسته و کوفته آتش بس کردند و کنار خرابه هایی که درست کرده بودند نشستند. بچه منفی به اطرافش نگاه می کرد و میدید که یک جای سالم در بهشت نمانده. این چیزی بود که آنها می خواستند؟
در همین هنگام یک پستچی خارجی آمد و چند تا کاغذ و مجله تبلیغاتی به آنها داد. در تبلیغها نوشته شده بود:
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10, 11 , 12 ,13 , 14
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
پیش از این در خالق کوچولو
شیطان آدم و زن را گول می زند و موفق می شود کاری کند که خالق کوچولو آدم و زن را از بهشت بیرون کند در نتیجه بهشت برای شیطان و گوسفند ماند. خالق کوچولو بهشت را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتی که متعلق به شیطان بود جهنم نام گرفت. در آنجا ساخت و ساز و تولید کارخانجات بسیار زیاد شد و آن حالت سرسبزی و هوای خنکش را از دست داد و تبدیل به محلی آتشین و آلوده شد. اما قسمتی که متعلق به گوسفند بود دست نخورده ماند چراکه تنها کاری که گوسفند در بهشت انجام میداد چریدن بود.
سر درس دینی بود که معلم داشت درباره ی اینکه مسلمانان زمانیکه دستورات اسلام را اجرا کنند وارد بهشت می شوند و تمام کسانیکه انجام ندهند و از اسلام و دستورات آن سر باز زنند به جهنم خواهند رفت.
بچه منفی: اجازه؟ ... اگر اینطوری هست چرا بهشت هنوز دست گوسفند هست و کسی اونجا نمیره؟
بچه مثبت: به همان دلیلی که جهنم دست بابای تو یعنی شیطان هست.
بچه منفی: بابای من کسی را ممنوع نکرده که نره جهنم هر کس که می خواد هر وقتی میتونه بره جهنم و حتی اونجا زندگی کنه. اما کسی تو بهشت نیست بجز گوسفند. بجای اون باید ما مسلمانها باشیم.
معلم: به نکته ی خوبی اشاره کردید. شما به همراه بچه مثبت میتونید یک کار تحقیقی راجع به اینکه چرا مسلمانها باید بجای گوسفند بهشت باشند انجام بدید و سر کلاس بیارید.
بچه مثبت: چی؟!! من با این؟ هرگز
بچه منفی: کسی هم نخواست با تو کاری انجام بده سوسول
معلم: این حرف را نزنید. شما با همکاری میتونید برای آینده که قراره کارهای گروهی انجام بدید آماده بشید. حتی بچه منفی اگر دوست داری میتونی یک کلوپ طرفدار برای خودت ایجاد کنی و کسانیکه با تو در مورد رفتن مسلمونها به بهشت همفکر هستند را گردهم بیاری
بچه مثبت: کی آخه میاد عضو کلوپی که بچه منفی زده بشه؟
اما برعکس آن چیزی که بچه مثبت تصور می کرد اکثریت دانش آموزان و معلمان مدرسه عضو کلوپ بچه منفی شدند که مسلمانها باید بهشت بروند و بهشت متعلق به مسلمانهاست.
کلوپ بقدری طرفدار و شهرت پیدا کرد که بعضی از اهالی محل هم وارد کلوپ شدند و سپس شهرت این کلوپ به محله های دیگر و حتی شهر های دیگر رسید. کلوپ پس از مدتی تبدیل به سازمانی شد و کمیته های حمایتی و تدارکاتی برای آن ایجاد شد و پس از آن به حدی رسید که از طرف نماینده های سیاسی و کشوری حمایت می شد.
خبر این سازمان عظیم به کشورهای دیگر رسید و تمامی مسلمانان جهان از تمامی کشورها و فرقه ها شروع به متحد شدن در این مورد کردند. اتحادی که در تاریخ اسلام دیده نشده بود. سازمانهای تبلیغاتی و سخنرانی های جهانی در این مورد تشکیل شد تا شاید با این اتحاد و اعتراض همه جانبه ی مسلمانها خالق کوچولو راضی شود و بهشت را به مسلمانها بدهد.
(متن کامل در ادامه مطلب)
ما در مسجد به پولمان فکر می کنیم و روی موتور به دخترها - نویسنده
بطور کل اگر ما فکر می کردیم وضعیتمان این نمی شد. مردم عادت کرده بودند که فکر نکنند و عمل کنند. حالا مردم باز فکر نمی کنند اما فقط حرف می زنند - بچه مثبت
آدم باید به فکر خودش باشه. من هنرپیشه نقش اول فیلم خودم هستم و راضی هستم. حالا اگه کسی از فیلم خودش راضی نیست مشکل خودشه - بچه منفی
انسان فقط انسانیتش را بیاموزد می تواند دنیا را از شریکه ایجاد کرده نجات دهد - آدم
آدم نباید زیاد فکر کنه. وگرنه دیوونه میشه - زن
ترجیح میدم اصلآ فکر نکنم - دیوونه
................................... - گوسفند
شاید عشق, فکر و ذهن شما را برای این دنیا مختل کند اما مطمئن باشید چشمانتان را برای دنیاهایی دیگر باز می کند - مجنون
می گویند اگر به وجود شیطان اعتقاد دارید و یا شیطان پرست هستید پس به وجود خالقی هم اعتقاد دارید - شیطان
من که بودیسم هستم. به وجود خالق اعتقاد ندارم این حاصل فکر بشر است - خالق کوچولو
خالق کوچولو خلق میکرد. شیطان گول میزد. آدم کار می کرد. زن غر می رد. گوسفند به به می کرد. دیوونه دیوونه بازی در می آورد. مجنون هم عاشق شده بود.
مجنون عاشق کی بود؟ عاشق خوشگل ترین دختر شهر ما یعنی دخمل. دخمل کی بود؟ دختری پر از ناز همش عشوه. انگار بهش نگفته خودش میدونست خوشگلترین دختره. کی بود که از دخمل خوشش نیاد.
دیوونه همیشه سعی می کرد دخمل را بخنودونه. دخمل میخندید اما هیچوقت باهاش نمیموند.
مجنون خیلی رمانتیک بود. شعرهایی برای دخمل می سرود که عقل همه ی دخترهای محل می پرید. همه ی دخترها کشته مرده ی مجنون بودند ولی مجنون جز دخمل چیز دیگه ای نمیدید. اگر دخمل یکبار به مجنون توجه می کرد مجنون به او می فهماند که رمانتیزم به چی میگن. دخمل این را هرگز نخواهد فهمید. نویسنده ی بزرگ امید فرشی چه می گوید؟ "آدم های با احساس همیشه عاشق آدم های بی احساس می شوند". والا من دقت کردم راست میگه همه جا اینجوریه.
گوسفند تنها کاری که می کرد این بود که موقع جویدن علف به دخمل نگاه می کرد.
بچه مثبت هم از دخمل خوشش میومد.
بچه مثبت: نخیر من خوشم نمیاد.
چرا خوشش میومد. اما خودش خبر نداشت. دوست داشت اما به خودش دروغ می گفت. بچه مثبت فقط حرص اخلاق بد دخمل را می خورد. هم از او نفرت داشت و هم عاشقش بود. اما نشان نمی داد.
بچه منفی چیکار می کرد؟ ام راستش در این مورد شک دارم. بچه منفی اصلآ با دخمل کاری نداشت که جای تعجب است. او دنبال دختر های دیگر بود. بچه منفی کسی را دوست نداشت. او فقط مخ میزد. البته این مخ زدن چند حالت داشت. یکی این بود که حسابی روی مخ دختر مورد نظر (یعنی کیس) کار می کرد. به او چند روز زنگ می زد و بعد یکدفعه قطع ارتباط می کرد. دختر مورد نظر بعد از مدتی سوال برایش بوجود می آمد که چه شده به همین دلیل از آن به بعد دختر بدنبال او می افتاد. در واقع همان روش مخ زنی کلاسیک که تقریبآ همه پسرهای ایرانی استادش هستند.
بچه منفی برای دخمل تاکتیک بی توجهی را استفاده می کرد. دخمل هم از اینکه کسی به او بی توجهی می کند دیوانه می شد و دنبال بچه منفی بود.
این وسط بچه مثبت بیشتر از اینکه دخمل را برای خودش بخواهد برای مجنون می خواست. به نظر او مجنون بیشتر از هر کسی لایق دخمل بود و این کارهای بچه منفی مثل همیشه او را حرص میداد.
بچه منفی: اگه اینها پپه هستند من چیکار کنم؟ الان دوره ی عشق و عاشقی گذشته. الان باید مخ زد.
بچه مثبت: شما اینطور فکر می کنید. البته دخترها هم بدشون نمیاد همین بازیهای امثال شما را بازی کنند. بعد میگن چرا پسرها اینجوری هستند. میگن عشق پسرها مونده تو فیلمها و رمانها. همش تقصیر آدم های پسفطرتی مثله توست.
بچه منفی: بخواب بابا گلابی. من از زمانیکه دکلمون کار میکنه مخ میزنم. هم من راضی هم مشتریا. منظرورم دخترا.
مجنون: نفرمایید. زن یعنی عشق. زن یعنی فریاد. زن یعنی طعم زندگی...
بچه منفی: بابا لیدیز فیرست (Ladies first). خیلی لایتی جوجو
و بدین ترتیب دخمل افتاد دنبال بچه منفی. مجنون هر به آرزوهایش نرسید و همیشه عاشق ماند و بچه مثبت همیشه دندان قروچه کرد.
خبر تازه:
هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.
ما به نام وبلاگ نوشته این آبروریزی فرهنگی را به تمام دوستان تسلیت می گوییم.
بنابر آخرین خبری که از شبکه ی خبری خالق کوچولو بدستمون رسیده:
پیشگفتار: باور بفرمایید موضوع این سریال جدید چند ثانیه قبل ازاینکه شروع کنم به نوشتن به ذهنم رسید. همانطور که همین الان تصمیم گرفتم قرار بر این است که این سریال هم مزخرف باشد تا رقابتی با سریال خالق کوچولو صورت گیرد تا مملکت پیشرفت نماید.
حالا شماها که آنجا نشسته اید و منتظرید که بخوانید من چه چیزی می نویسم. مطمئن باشید تمامی این مطالب باعث افزایش هر چه بیشتر معلومات شما, بازدید این وبلاگ و پیشرفت وطن اسلامیمان می شود.
عرض شود حضور حضرات که موضوع این قسمت ما بنابر آنچه که من دقایقی پیش در تارنمایی مشاهده فرمودم چای است. مطلب چنین می فرماید:
یک مطلب کاملا علمی: انگلیسیها چای را آوردند ایران تا شما بخورید،زرتتون قمصور شود!
تنها آفت اين گياه انسان است. هيچ حيواني طرفش نميرود چون سمي ست. اگر در حوض بريزيد همه ي ماهي ها ميميرند . امتحان كردن و در میان نان گذاشتند دادن گاو خورده بعد همه را بالا آورده است! اين گياه وقتي كه وارد ايران شد تا به امروز عامل كاهش 40 سال از عمر ايرانيان شده است. عمر 120 ساله ايرانيان را به 80 سال رسانده. چون چاي يك سمي است كه مداوم وارد بدن ما ميشود. وقتي هم كه وارد ايران شد يكسري هجويات بافتند كه اين چايي را شخصي به نام كاشف السلطنه از هند در عصایش قايم كرده و آورده است اینجا. اين مسئله كاملآ دروغ محض است. انگلیسها چاي را در ايران پرورش دادند تا مسلمانان را بکشند.
منبع: بالاترین (می توانید نظراتی چند در آنجا مشاهده فرمایید.)
ویرایش توسط خود شخص بنده.
همانطور که مشاهده فرمودید دشمنان و بخصوص این انگلیسی های مادر مرده قصد جان ما را دارند. آنها میخواهند مسلمانان را آرام آرام بکشند. اما ما اجازه نخواهیم داد.
زین پس دیگر چای ننوشید تا مشتی باشد بر دهان انگلیسی ها!
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9, 10
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بدلیل اعتراضات گسترده , تظاهرات و همچنین خسارات گسترده ای که در مقابل وبلاگ نوشته بر علیه سریال خالق کوچولو صورت گرفت صحبت از احتمال تعلیق یا اتمام کار سریال خالق کوچولو بر سر زبانها افتاد.
در زیر به قسمتی از متن گزارشی که از نویسنده و مدیر این سریال تهیه شده است اشاره می کنیم:
گزارشگر: نظر شما در مورد این اتهامات چیست؟
- بی ادبانه و هرزه
- خشن و دور از واقعیت
- مزخرف, بد آموز و غیر قابل تحمل
- توهین به انسانهای حقوقی و آیین و آداب
- تجاوز به امنیت ملی و جاسوسی
- گمراه کردن جوانان و تبلیغات منفی
مدیر سریال: از نظر ما تمامی اینها اتهامات نابجا هست. ما از اول و در تمامی قسمت ها تکلیفمون را با خواننده هامون مشخص کردیم. خواننده های ما می دانند که با چه چیزی طرف هستند. من فکر می کنم هشدارهایی که در ابتدای هر قسمت گذاشتیم توضیحات کافی را داده باشند. حتی ما در تبلیغات های مربوط به این سریال گفتیم که این سریال مزخرف هست و به کسی توصیه نمی کنیم. در مورد اون امنیت ملی و جاسوسی و غیره که چرت میگن. یک داستان چه ربطی به این قضایا داره؟
نویسنده: من هم به نوبه ی خودم از شروع سریال گفته بودم که این سریال مزخرفه و لیاقته نوشته شدن در وبلاگ نوشته را نداره و حتی من نمی خواستم این داستان را بنویسم اما اینها بخصوص خود خالق کوچولو منو اغفال کردند.
گزارشگر: شما هیچ انتظار تعلیق یا بسته شدن داشتید و آیا فکر می کنید که چنین اتفاقی رخ بده؟
نویسنده: چرا ما انتظار...
مدیر سریال: نه اصلآ. چنین اتفاقی را ما انتظار نداشتیم و چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اینها فقط شایعاتی ست که دشمنان ما درست کردند تا مارو تضعیف کنند اما بدونند که موفق نخواهند شد.
گزارشگر: چطور اینقدر مطمئن هستید؟ بعضی ها وجود رشوه و تهدید را در پشت صحنه گمانه زنی می کنند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5 , 9
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
بچه مثبت: چی؟!!
دیوونه: والله...
و به خنده اش ادامه داد. بچه مثبت که از ناباوری و عصبانیت قرمز شده بود نمی توانست سرجایش بایستد و تیک پیدا کرده بود.
بچه مثبت: الان کجاست؟
لحظاتی بعد بچه ها به دیدن بچه منفی در سلمانی مشتعلی رفتند. تا وارد شدند بچه منفی که موهایش کوتاه شده بود از صندلی آرایشگاه بلند شد و نگاهی به بچه ها انداخت. سپس چپی اش را روی شانه هایش انداخت و گفت:
- مگه نگفتم شولوغش نکنید؟ همه ی محل رو آوردید اینجا که چی؟ یاالله راه رو بازکنید می خوام برم نماز بخونم وگرنه به جماعت نمیرسم.
همه کنار رفتند و بچه منفی رد شد سپس چند نفر از جمله دیوونه پشت سر او راه افتادند. بچه مثبت به تته پته افتاده بود. گوسفند کنارش بود و مثل اینکه یک اتفاق عادی روزانه می بیند رفتن آنها را تماشا می کرد.
بچه مثبت: آخه... آخه بچه منفی ک.سکشترین آدم روی زمینه چطور میتونه بسیجی بشه؟
گوسفند: اهه... مگه بقیه نمیشن؟
بعد از نماز بچه مثبت منتظر بود هرطور که شده با بچه منفی صحبت کند و بفهمد چه نقشه ای در سرش دارد و بعد از کلی درگیری با هواداران جدید و قدیم بچه منفی نهایت موفق شد او را به گوشه ای بکشد و با او صحبت کند.
بچه مثبت: باز چه غلطی داری می کنی؟ تو رو چه به این کارا؟
بچه منفی: مگه چمه؟ خب منم دل دارم دیگه
بچه مثبت: حرسمو در نیار بگو برا چی بسیجی شدی؟ تو یه روده ی راست تو شیکمت نداری بعد الان اومدی بسیجی شدی؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7, 8 ,8.5
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
با سلام خدمت خوانندگان محترم. این قسمت قرار بر این بود که قسمت دیگری داشته باشیم اما بدلیل اخبار اضطراری که به دستمان رسیده مجبوریم در این قسمت به شبکه خبری خالق کوچولو متصل شویم:
رییس پلیس ایران اعلام کرده است که به زودی مرحله دیگری از طرح امنیت اجتماعی اجرا خواهد شد.
به گزارش ایرنا، اسماعیل احمدی مقدم گفت که در این مرحله توزیع کنندگان خرد مواد مخدر، فروشندگان محصولات "ضد فرهنگی و مستهجن" در معابر و گذرگاهها و کسانی که با سلاحهای سرد در ملاء عام نزاع می کنند هدف قرار می گیرند.
از آنجایی که اینگونه خبرها برای خوانندگان ما بسیار پیچیده هستند طبق روال ما خبر را برای شما آنالیز میکنیم. همانطور که متوجه هستید پلیس فقط با توزیع کنندگان خرد مبارزه می کند چراکه بسیار بی نظم و بدون مجوز مواد مخدر جابجا می کنند اما با توزیع کنندگان عمده که دولتی یا خصوصی بودن آنان مشخص نیست برخوردی نخواهد شد بنابراین به توزیع کنندگان محترم از طرف شبکه ی خبری خالق کوچولو توصیه می کنیم مواد مخدر خود را بصورت عمده یا حداقل امکان با تریلی و با مجوز جابجا کنید تا مشکلی پیش نیاید.
همچنین به فروشندگان محصولات ضد فرهنگی و مستهجن توصیه مان اینست که در معابر و گذرگاه ها نفروشند تا با عابران مشکلی پیدا نکنند و با پلیس درگیر نشوند. فروشگاه های سی دی و لوازم کامپیوتر و مدارس برای فروش توصیه می شود. (ضمنآ می توانید از طریق اینترنت هم فروش داشته باشید)
به کسانیکه در ملاء عام با سلاح های سرد نزاع می کنند توصیه می کنیم یا در خفا و در منزلشان نزاع کنند و یا حداقل با سلاح گرم نزاع کنند تا مشکلی پیش نیاید.
بسیاری از این موارد از طرف شهرداری تهران و سازمان جهانی مبارزه با گرمایش زمین مورد توجه و تشویق قرار گرفت چراکه تمامی طرح های جدید تعدد را در خیابانها و پیاده روها کم می کند و به نوعی مردم را وا می دارد تا کارهایشان را سریعتر انجام دهند و انرژی کمتری مصرف کنند. مثلآ با فروش محصولات مستهجن و مخدر یا نزاع پیاده روها را شلوغ نکنند یا هنگام حمل مواد مخدر با جابجایی عمده هزینه و انرژی را کاهش دهند.
این طرح ها باعث باز ماندن دهان و انگشت به دهان ماندن کشورهای غربی شده است. پس از انرژی هسته ای آیا این دومین گام بزرگ ایران برای همه ی جهانیان است؟
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
در قسمت قبلی:
دیوونه فهمید که گوسفند گم شده, از آنجاییکه در طویله سر جایش نبود. برای پیدا کردن او از هر کس کمک خواست اما کسی به او کمک نکرد و هر کس به بهانه ای این موضوع را جدی نگرفت. او هم از سر دیوانگی رفت و یک پمپ بنزین و بانک کنار آن را به آتش کشید که با سر رسیدن آتشنشانی که پت و مت بودند کشتار فجیعی به بار آمد که پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و اعلام کرد همه چیز خوب است. پس از آن یک نفر باعث شد که همه به سراغ دیوونه بروند و به او در پیدا کردن گوسفند کمک کنند. او بچه منفی بود که باعث اتحاد ملی و ایجاد گروه جستجوگران گوسفند شد.
و حالا در این قسمت:
در جنگلی گروهی آماده بودند تا به جستجوی گوسفند بروند. آنها دیوونه و بچه منفی به عنوان نفرات اصلی, بچه مثبت از لج بچه منفی که هر گز باور نمی کرد که او کار مثبتی در زندگی اش انجام دهد و همچنین اشخاص دیگری چون من (نویسنده), شیطان, برادر بچه منفی و یک گوسفند دیگر بودند.
بعضی از اهالی محل چون آدم, زن و زن بدکاره آمده بودند تا از آنها خداحافظی کنند. همه حلقه وار نشسته بودند. آدم به میان آمد و گفت: خیلی خب, شما به جستجوی گوسفند گم شده میروید. به مکانهای خطرناکی خواهید رفت و اتفاقاتی زیادی در این راه خواهد افتاد. مواظب یکدیگر باشید و امیدوارم گوسفند را صحیح و سالم بیاورید. در این راه امید همه ی مردم به شماست. (پس از کمی سکوت) و بدین ترتیب من شما را یاران حلقه...
بچه منفی: اهم اهم
آدم: ... منظورم جستجوگران گوسفند مینامم. موفق باشید.
و آنها حرکت کردند. از کوه ها و دشت ها گذشتند. آنها همه جا را قبل حرکت گشته بودند و حالا باید احمقانه ترین جاها را می گشتند. اولین محل عراق بود. حدس میزدند در طی درگیریها گوسفند در آنجا توسط آمریکایی ها یا گروهی دیگر به گروگان گرفته شده باشد.
در راه ناگهان دیوونه گفت: سریع پشت اون صخره ها پناه بگیرین. کسی داره به اینجا میاد.
آنها پشت صخره ها پناه گرفتند. چند شبه نظامی به لباسهای غیر نظامی بودند. که اطراف را می کاویدند و بو می کشیدند. دیوونه با صدای خفه ای گفت: اینها باید پکاکاییها طرف ترک باشند که در مرز می چرخند. شاید گوسفند دست اینها باشد.
بچه منفی: من فکر نکنم.
شیطان: شرط میبندی؟
دیوونه: ساکت
یکی از شبه نظامیها بالا سر صخره ی آنها آمد و بو کشید و گفت: بوی گوسفند میاد.
اما بعد رفتند و قهرمانان ما نفس راحتی کشیدند. ساعاتی بعد آنها به اردوگاه آمریکاییها رسیدند. ابتدا آمریکاییها آنها را دستگیر کردند اما شیطان که انگلیسی اش خوب بود با آنها صحبت کرد و گفت که آنها به دنبال گوسفند هستند. متاسفانه گوسفند پیش آنها نبود.
شیطان: بذارید بپرسم ایرانیهایی که دستگیر کردن را آزاد می کنند یا نه.
بچه منفی: شرط میبندی؟
آن دو رفتند تا از آمریکایی ها بپرسند. بچه مثبت بسیار مرموزانه به آن دو می نگریست. ساعاتی بعد آنها به سمت افغانستان براه افتادند تا ببینند که اشتباهآ در آنجا گروگان گرفته نشده باشد.
زمانیکه به آنجا رسیدند همانطور که انتظار داشتند طالبانیها آنها را دستگیر کردند و به پایگاهشان بردند. در پایگاه همه می خواستند به بن لادن بگویند که فقط بدنبال گوسفند میگردند اما کسی عربی یا اردو بلد نبود حتی بچه مثبت.
بچه مثبت: چیه؟ من چرا باید بلد باشم.
بنابراین آنها را پیش گروگانهای دیگر فرستادند. آنها را زندانی کردند و در را محکم بستند.
بچه منفی: خب نکته مثبت اینه که میتونیم ببینیم گوسفند اینجا میان گروگانها هست یا نه.
بچه مثبت: و نکته منفی اینکه بفهمیم هم فایده اای نداره چون همگی اینجا زندانی شدیم.
دیوونه: راست میگه.
اما بجز آنها فقط 3 ایتالیایی خبرنگار, یک آلمانی, چند نفر کره ای و 25 افغانی وجود داشت. یعنی گوسفند آنجا هم نبود.
بچه منفی: اما اینقدر سریع امیدتون را از دست ندید.
همه به او خیره شدند و لحظاتی یعد. (لطفآ آهنگ بالاتر از خطر را برای خود تداعی کنید) گوسفند نگهبان را صدا زد نگهبان آمد و دید که گوسفند دارد به به می کند و ینجه ندارد. در را باز کرد که به او یونجه دهد که همه از گوشه و کنار ظاهر شدند. شیطان از قدرتش استفاده کرد و فوت آتشی به صورت نگهبان کرد که باعث شد او آتش بگیرد. 25 افغانی خواستند نگهبان را از راه کنار بکشند ولی هر 25 نفرشان آتش گرفتند و به شروع کردند با دادو بیداد به اطراف دویدن. در نتیجه آرژیر خطر بصدا درآمد و نگهبانها دیگر خبردار شدند. بچه منفی و دیوونه نارنجک (الکل سرنج و دیگر مخلفات) را آماده کرده بودند و آنها را به طرف نگهبانان پرتاب کردند. راه باز شد و همگی از اردوگاه خارج شدند. چند اسب پیدا کردند, سوار آنها شده و با آخرین سرعت فرار کردند. طالبانیها پشت سر آنها شلیک می کردند که باعث شد یکی از ایتالیاییها و گوسفند دیگر کشته شوند اما دیگران توانستند فرار کنند.
پس از آن ماجرا کره ای ها, دو ایتالیایی باقی مانده و آلمانی از آنها تشکر کردند و به کشورهای خود باز گشتند اما دیوونه از اینکه نتوانسته گوسفند را پیدا کند بسیار ناراحت بود و هر لحظه انتظار میرفت که یک دیوانگی انجام دهد.
قهرمانان ما تصمیم گرفتند اینبار به تایلند بروند. چند احتمال وجود داشت. 1. گوسفند به همایش خبرنگاران آسیا در تایلند رفته است 2. برای حال و هول رفته 3. سفر زیارتی و 4. به همراه خبرنگاران ایرانی رفته اما توسط سفارت ایران دستگیر شده.
اما گوسفند نه در میان خبرنگاران آسیا بود, نه سفارت ایران و نه جای دیگری. به عنوان آخرین جا به محله ی روس*پیها رفتند اما آنجا هم نبود. در این لحظه رنگ دیوونه عوض شد. همه آماده بودند که او کار خطرناکی انجام دهد اما دیوونه غش کرد. بچه مثبت مجبور شد اورا بر دوشش حمل کند.
فا*حشه ای به آنها گفت که ممکن است گوسفند توسط مافیای آدم ربایی ربوده شده باشد. آنها سراغ رئیس مافیا را گرفتند اما روس* پیها گفتند شرط دیدن رئیسشان همخوابی با آنهاست. به ازای هر نفر یک روس*پی.
بچه مثبت: یعنی چی؟ یعنی حتمآ باید 6 تا جن*ده بگیریم. اوه هرگز.
شیطان: من زن دارم و خیلی دوسش دارم. اونم منو.
برادر بچه منفی: به کلاس کاری من نمی خوره با اینها س ک س داشته باشم. بدون روابط عاشقانه هرگز.
من هم مشغول نوشتن بودم و دیوونه هم غش کرده بود. باری دیگر همه نگاه ها به بچه منفی قهرمان افتاد. او نفسی پر غرور بیرون داد و با متانت گفت: همه چیز بخاطر وطن, همه چیز بخاطر گوسفند.
(متن کامل در ادامه مطلب)
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
یک روز صبح دیوونه از خواب پا شد و متوجه شد كه اتفاق وحشتناكي افتاده. گوسفند سر جايش نبود. هميشه گوسفند پنجم طويله بود ولي اين دفعه يكي ديگه به جايش ايستاده بود. البته عمدي كه نبود. گوسفندند ديگه ميدونيد که چي مي گم؟!!
ديوونه: هي درست صحبت كن داري در مورد يه موجود زنده صحبت مي كني!
-: خيلي خب بابا! خلاصه اين كه ديونه فهميد كه دوست عزيزش گوسفند سر جايش نيست و هر چي گشت پيداش نكرد. بنابر اين رفت كه شهرو خبر كند. ولي هيچ كس براش مهم نبود كه يه گوسفند گم شده. اينجاست كه آدم ميفهمه انسان هزاره ي جديد از هر حيووني پست تره. بنابر اين رفت كه از ذوستاش كمك بگره. اول رفت سراغ بچه منفي ولي اون گفت كه خيلي شرمنده اس چون كار مهمي داره. در واقع اون سر برج ميلاد با باباش شرط مهمي بسته بود و به شدت ذهنش مشغول اون بود. امكان نداشت كه به چيز ديگه اي فكر كنه. پس ديوونه رفت سراغ بچه مثبت ولي ان امتحان داشت اصلا گوش نكرد ديوونه چي ميگه فقط گفت كه بايد درسش رو بخونه.
بنابراين ديوونه كه ديد هيچكي به حرفش گوش نمي ده به سيم آخر زد. يك پمپ بنزين رو با بانك كنارش فرستاد هوا. ماشين آتش شاني هم كه خودش رو به محل حاثه رساند در بين راه از يك پيرزن و يك گربه و يك چراغ قرمز رد شد... البته از روي پيرزن و كله ي گربه و كنار چراغ قرمز!
بعد هم ماموران هنگام اطفاء حريق از آب استفاده كردند و همونطور كه ميدونيد چون بنزين از آب سبكتره آتش خاموش كه نشد هيچي زياد هم شد كل محل رف هوا.
با وارد شدن پليس مشخص شد كه ماموران آتشناني پت و مت هتند كه معلوم نيس چرا زندان نيستند. پليس پس از آرام شدن اوضاع اعلام كرد:
انفجار پمپ بنزين تلفات چنداني نداشته. يعني به جز آدماي داخل و اطرافش و كاركنان و مشتريان بانك كه كاملا سوخته بودند و جسدشون قابل تشخيص نبود فقط ١٠ يا ١١ نفر صدمهي جدي ديده بودن كه از اونها هم فقط ١٠ يا ١١ نفرشون مرده بودند! و بقيه فقط حدود٩٠ درصد سوختگي سطح داشتند و خوبختانه تا ٢٤ ساعت آينده علائم حياتيون قطع نمي شد. تنها مشكل اين بود كه پليس نفهميد اين خرابكاريها زير سر كيه!
بنابر اين ديگه وقتش بود كه همه با خيال راحتبه كارهاي روزمره شون برسند. هيچكس به فكر ديوونه نبود. اصلا براي كسي مهم نبود كه الآن چه بلايي ممكنه سر گوسفند بي نوا آمده باشد. در اين هنگام اما يك نفر با شجاعت تمام اون روز رو به يك روز به خصوص تبديل كرد. او با كاري كه كرد باعث اتحاد ملي شد. تنها با تكيه بر احساسات پاك مردم و ارجاع انان به وجدانهاشون. و اون قهرمان ساه دل پاك ما كسي نبود جز بچه منفي. بله اين بچه منفي بود كه نگذاشت گوسفند فراموش بشود.(ادامه دارد...)
در قسمت بعدي چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا گوسفند توسط خفاش شب ربوده شده است يا طالبان گروگان گرفته تا كره نيروهايش رو از افغانستان خارج كنه؟ آيا ديوونه دباره او را خواهد ديد؟ آيا علم بهتر است يا ثروت؟ آيا بچه منفي شخصيت مزخرفي مثل بچه مثبت پيدا مي كند؟ لطفا براي پاسخ به سوال پيامكي ما فقط شماره ي گزينه را ارسال كنيد.
در قسمت بعد اتفاقات مهمي رخ خواهد داد پس تا قسمت بعدي صبر كنيد... واقعا صبر مي كنيد؟ عجب دوره زمونه اي شده!
آریا
هشدار: این داستان برای بزرگسالان نوشته شده است. به این دلیل برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست.
توجه: داستان زیر کاملآ تخیلی است و حاوی هیچ مطلب حقیقی یا منطقی نمی باشد. همچنین بدلیل بی ادبانه و خشن بودن آن خواندنش را به کسی توصیه نمی کنیم.
خالق کوچولو: خیلی دیگه پررو شدی. مسافرت میری, تعطیلات صفا میکنی, همه ی خواننده هارو سرکار گذاشتی همه صداشون در اومده عین خیالت هم نیست.
نویسنده: خب کار داشتم. اصلآ به تو چه ربطی داره؟ نویسنده منم من میدونم.
خالق کوچولو: صاحب داستان هم من هستم پس زیاد حرف نزن شروع کن...
آدم جلوی آینه کراواتش را درست میکرد. اما هر چه تلاش میکرد زن نمی پسندید. می گفت: اینها خانواده ی پولداری هستند. حتمآ خوشپوش و با ماشین لوکس میان اینجا باید تو هم شیک بپوشی.
آدم: آخه من کراوات دوس ندارم.