|
ساده و واضح
|
توضیحات: به درخواست بعضی دوستان و هم برای اینکه یک تنوع کاری برای من و یک اثر ثابت برای زندگی من بوجود بیاید این قسمت زندگی من را آغاز می کنم. خوشحال خواهم شد اگر نظر دوستان را در مورد زندگی خودم بشنوم.
این قسمت مربوط به دنیا آمدن من تا بازگشت خانواده مان به ایران می باشد.
من در تاریخ 27 مهر سال 1365 (1986.10.19) در استانبول ترکیه به دنیا آمدم. روز بدنیا آمدن من تمامی استانبول پوشیده از برف بوده و اکثر مدارس و خیابانها بسته شده بودند. شاید به همین دلیل من سرما و برف را بسیار دوست دارم.
از کودکی ام چندان چیز های مهمی به خاطر ندارم. به همین دلیل بیشتر سعی می کنم که خاطرات پراکنده ای که در ذهنم دارم و همچنین مطالبی که در مورد این دوران به من گفته اند را بنویسم و یا لینک مربوط به آن را بعدآ درج کنم.
پدر من در آن دوران پزشکی و تخصص را در دانشگاه چاپای استانبول می گذراند. مادر من هم در همان دانشگاه دندانپزشکی را تمام می کرد.
برای مادر من در آن دوران خیلی سخت بود که هم خانه داری کند هم دانشجو باشد و هم بچه داری کند. اگر چه من نوه ی اول طرف مادری ام هستم و از این نظر مورد توجه قرار می گیرم اما از نظر مادر و پدر دانشجو ام در آن دوران فکر کنم بیشتر دردسر بوده ام.
سختی ها برای خانواده من در آن زمان اتمام نداشت. رفت و آمد زیاد خانواده مادر و پدرم آنها را خسته می کرد. از طرفی مشکلات مالی که میان خانوادگی بوجود می آمد از دردسرهای دیگر انها بود. هر چه باشد پدر من زن و بچه داشت و تقریبآ مستقل شده بود اما از آنجایی که هنوز دانشجو بود نمی توانست استقلال مالی پیدا کند. اما پس از اینکه پدرم وارد تخصص شد از پدرش خواست که دیگر پول برای آنها نفرستد و آنها به هر قیمتی خواستند که مستقل شوند. این دوران با آغاز جنگ ایران و عراق بدتر هم شد. دیگر تبادل کالا و پول تقریبآ غیر ممکن شده بود و این برای کسانیکه خارج از کشور هستند یعنی عذاب الهی.
آنطور که از پدر و مادرم شنیده ام در بچگی مثل الان در حالت عادی ساکت و آرام بودم و بیشتر درون خودم بوده ام. اما مواقعی که به چیزی نیاز داشتم و یا قرار بود کاری انجام دهیم و یا شاید جایی برویم خیلی بچه ای بدعنق و بیزارکننده ای بوده ام. مخصوصآ سر غذا خوردنم بقدری مادرم را اذیت می کرده ام که مادرم بیچاره از دست من گریه می کرده.
از صحبت های دیگران فهمیدم که من در بچگی به دو چیز بسیار علاقه داشتم که در این دو مورد زبانزد بین فامیل شده بودم. یکی علاقه بسیار من به وسایل آشپزخانه بخصوص قابلمه و قاشق چنگال بود. هر چقدر فکر می کنم دلیلش را نمی دانم اما می گویند زمانیکه حوصله ام سر می رفت و یا در مهمانی یا حتی خانه ی خودمان می خواستند مرا ساکت کنند به من چندتا قابلمه می دادند و من ساکت می شدم و با آنها بازی می کردم.
دومین چیز حیوانات بودند. من یادم است که در حیاطمان گربه های زیادی می آمدند. احتمالآ خانه ی بسیاری از آنها آن اطراف بوده. من با آنها بازی می کرده ام یا آنها را نگاه می کردم. موقع غذا دادن به من مجبورآ مادرم به آنها هم کمی غذا می داد تا من هم غذا بخورم. اما احتمالآ میزان غذایی که گربه ها می خوردند از من بیشتر بوده.
همچنین من در آن دوران از یک لاکپشت و یک بوقلمون نگهداری کرده بودم که هردوی آنها توسط گربه ها کشته شدند.
من از بچگی تاکنون کارتونها و موسیقی را بسیار دوست دارم.
من در بچگی مثل الان از مهمانی ها و مکانهایی که سروصدا و شلوغی بی جهت دارند متنفر بوده ام. اسباب بازی هایم را خیلی دوست داشتم و از تقسیم آنها با دیگران مشکل چندانی نداشتم تا حدی که یکبار سه چرخه ی مرا بچه های محل برداشتند بردند و هرگز پیدا نشد.
به غیر از دوستان مهدکودک (که من از لباس فرم آنجا متنفر بودم) و دوستان محل من چند دوست همبازی داشتم که هنوز با آنها ارتباط دارم. شیوا, ملیسا, فراز سه دوست بچگی من هستند که هنوز با آنان بطور نزدیک از نظر خانوادگی ارتباط داریم. سودا یکی از دختر عمه های من که تقریبآ همسن من هست هم در آن دوران از همبازی های من به حساب می آید.
گهگاه که شرایط مساعد بود برای دیدن فامیل به ایران می رفتیم. به تهران برای دیدن بعضی از فامیل ها و به شبستر (شهر پدر و مادرم) برای دیدن بعضی دیگر. من غذاها و اسباب بازی هایی که هواپیماها میدادند را خیلی دوست داشتم. هنوز هم هواپیماها را خیلی دوست دارم.
در یکی از این سفرها که مادرم تنها با من در شبستر بوده من بدلیل خوردن شیر گاو مبتلا به اسهال خونی شدیدی میشوم که به گفته ی مادرم مرا بسیار لاغر کرده بود و همین امر باعث شده من از نظر رشدی حدود یکسالی از همسالان خود عقب بیفتم.
پدر من بازی کردن با من را خیلی دوست داشت. ما با هم ماهیگیری می رفتیم. پیکنیک می رفتیم و از درختها بالا می رفتیم. دریا می رفتیم که من آن زمان از دریا متنفر بودم و عاشق بازی با ماسه ها.
پدر من بسیار وابسته ی خانواده و کل فامیل بود. همچنین به امید پیدا کردن کاری بهتر و از آنجا که ایران پس از انقلاب تغییر کرده و شاید فرصت های شغلی بیشتر و بهتری موجود است زمانیکه من 5 یا 6 سالم بود ما به تهران آمدیم تا ایران زندگی کنیم.
من برای آمدن به ایران ابتدا هیجان داشتم که می خواهیم کنار مادر و پدربزرگم زندگی کنیم. اما پس از ورود برای من چندان جالب نیامد. زیرا من تنها زبانی که در آن دوران می دانستم ترکی استانبولی بود و اطرافم جز پدر و مادرم و چندی دیگر از اعضای خانواده کسی زبان مرا نمی فهمید و من هم زبان آنها را.
پدر و مادرم هم برای اینکه من به اجبار فارسی صحبت کنم و برای مدرسه رفتن کم کم آماده شوم ترکی استانبولی صحبت کردن را به کل قطع کردند و به اجبار می خواستند من فارسی یاد بگیرم. که این باعث دو مشکل شد.
یکی اینکه باعث شد من منزوی تر شوم چون من نه با دیگران می توانستم ارتباط برقرار کنم و حتی شاید با خانواده ام هم و تا مدتی من هیچ دوستی نداشتم.
دومین مشکل این بود که ترکی استانبولی پس از آن از یادم رفت.
ما اوایل در خانواده مادربزرگ و پدر بزرگم با وسایلمان ساکن بودیم. در آن دوران من همبازی جدیدی که پیدا کرده بودم پسرخاله ام نوید بود که 4 سال از من کوچکتر بود و او هم حرف زدن بلد نبود.
پس از مدتی ما در نزدیکی خانه مادر و پدربزرگم خانه ای کرایه کردیم و تا مدتی کوتاهی آنجا بودیم. در این دوران مادرم دندانپزشکی اش را در دانشگاه تهران به اتمام رساند.
سپس ما به خاطر کار پدرم (طرح امتیاز پزشکی) مجبور شدیم برای کار و زندگی به یک شهرستان برویم. از آنجایی که یکی از دوستان داشنجویی پدرم یعنی پدر شیوا به سنندج رفت و احتمالآ امتیاز این شهر برای پدرم مناسب بود ما تصمیم گرفتیم به آنجا برویم.
که این شروع دوران دیگری از زندگی من بود.
ادامه دارد....
امید فرشی
پی نوشت: اطلاعات و خاطرات جدید بصورت لینک در این قسمت درج خواهد شد.